|
میعاد در لجن
پروانهء مسین، آیینه وار ، برپا نشسته بود، بر پهنهء لجن...
|
سه:
کلاه را روی سرت می کشی. تمام آنچه که دوست دارم محو می شود. دستم دیگر گیر نمی کند میان موهایت و بهانه ندارم برای غر زدن که چرا رنگشان رفته از سیاهی. شال را می پیچی دور گردنت و آنقدر بلند است که مرا در تمام خیابان ها دنبال تو می کشد. حتا آنجاهایی که آفتاب نیست تا سایه ات باشم. یادم رفت نگاهت کنم. داشتم فکر می کردم که چطور آنقدر راحت روی تخت یکنفره جا می شدیم و تو طوری از در وارد میشدی که انگار هزار سال است که از در می آیی و من را می بینی که مستقیم به آشپزخانه می روم و برایت چای می ریزم. می دانستم ممکن است دیگر نبینمت و این راه یکطرفه تا بیمارستان مثل سِرُم زیر پوستم بخزد. کرکره ها بسته ماندند و من شنیدم کسی با سه تا آمپول می گفت امشب خواهم مرد و حتا جا ندارم در قبر غلت بزنم. جا ندارم دستم از ملافه بیرون بماند و فکر کنم در خانه ی قدیمی بیدار شده ام. حتا شنیدم صدای ظرف می آمد و من اصلا فکر نکردم که اینجا خانه ی جدید است و سر کاسه ی توالت فقط باید بالا آورد و به هیچ کس فکر نکرد.
دو:
توی تاکسی نشسته ام. ذهنیت مبهمی از پسری که آنطرف نشسته درگیرم کرده است. نشسته ام اما در واقع می دوم تا زودتر برسم به آن ساختمان که فکر می کنم روی یکی از نیمکت های سیمانی روبه رویش نشسته ای. یادم نیست که هوای آن بیرون چقدر سرد است و تو باید قدم بزنی تا غر زدن یادت برود. زمان می دود و من هر چه پایم را روی پدال گاز فشار میدهم چراغ سبز نمی شود. وقتی می رسم نمی فهمم چرا از دیدنم جا می خوری و در کل خیابان هایی که راه رفتیم یک ساندویچ فروشی کثیف پیدا نشد که ته شیشه نوشابه هایش سوسک مرده پیدا بشود و من دیگر موقع گول خوردن به پشت بام ساختمان خیابان فردوسی سقوط نکنم که مجبور بشوم گوشه ی آسانسور مچاله شوم. راستش را بخواهی آن آخرین گاز نان خامه ای را آنقدر سرم به هوا کشیدن در پاکت گرم شد که نفهمیدم چه مزه ای بود و سطل آشغالی پیدا نمی شد که هی فکر نکنم تو آخرش آن پاکت خامه ای شده را که تا خورده بود به خودم هدیه میدهی. توی تاکسی لبخندی شدم که ماسیده ته یک کتاب پشت در مانده یخ زده بود به تاریخ یکم ژانویه ی هزار و سیصد و هشتاد و پنج.
یک:
می خواهم بکشم. تراش می آورم تا برای خراش دادن و پاره کردن تیز تیز باشند. روی ماه برف نشسته و خودش را که از سرما به کیسه مشکی شب چسبانده از من می دزدد. آخر میداند که موهای بریده بریده ام را گره زده ام به نرده های بازپروری تااز پشت ابر بیرون نیاید و من یاد روزهای مردد نیفتم. اما جز این ماه یخ زده باید چیز دیگری باشد که مرا یاد تو بیندازد. من باید همه را تحویل نگهبان بدهم تا راهم بدهد. آخر دارم ترک میشوم و هیچ خاطره ای نباید از تو باشد. تو که گاهی موهایت شرابی بود و میان فواره ها ایستاده بودی ، گاهی با موهای مشکی و عینک آفتابی جدیدت رو به رویم می نشستی. بعضی وقت ها هم نگاهت را از من می دزدیدی تا نفهمم داری توی آینه به من فحش می دهی. تعجب می کنم که چرا دیگر دوستم نداری و خواسته ای از یادت بروم. اصلن هم فکر نکردی که من جایی را ندارم جز کنار تو که هی بنشینم و سیگار بکشم و به زمین و زمان غر بزنم. حالا نمی دانم چند وقت است که رفته ای و من باید از آغوش تو هم رها بشوم.
کاش از یادت برود این همه فراموشی و باز در آینه لبخند بزنی به نگاه منتظر من که میان این همه دیوار، کهنه می شوم تا بیست و نهم تیر ماه هر سال با هم متولد شویم.
* این پست به دلایلی مجهول ، توسط شخصی ناشناس پاک شد.
نقطه بي جمله
سر ِ خط در كاغذهاي بي خط
مي روي هايم در برف پا نخورده
نمي آيم هايت
زير آفتاب بي رمق سر خط
"حرف هايم را چند مي فروشي؟"
سه نقطه جواب سر ِ خط در كاغذ سفيد نقطه
فصل همه سرد بود سال پسين نقطه
كه ضرباهنگ ِ روزهاي هفته از سه شنبه نبض گرفت
نقطه ندارد مرگ
مردن اما با پرسه هم خانواده مي شود
نقطه ها را با فاصله بخوان
با رنگ
با چین سر خط
ایستاده ام
اما خطی مرا به امتداد نقطه
اینجا نمی خواهد عریان شوم
نقطه چین های دامن ِ سه نقطه سرخط
- تهران / آذر ماه هشتاد و پنج
قطره ی سرگردان
خیره ی طرح مبهم کلاف پیچیده
حالا باز تو بگو اینها کهنه اند
و بوی نمی که برداشته رخت از تابستان
هاشور مخملی ِ نگاهی دور
در گودی کبود ِ می چرخد ها تا امروز ِ دوباره تکرار
با ترجیع بند سلام
دور دور ِ ماهی در تنگ ِ تـَنگ بلور بی حباب زنده گی
می گوید حوض،آروز ی ماهی کوچک شاید است
من به فکر شکوفه های یخ زده ی قبل از عید
تاهنوز کلمه هایی که بوی نا میدهد کپک زده
و کسی خانه نیست تا سوخته ی ماهی سین هفتم نشود
پود ِ پوسیده ی این کلمه ها
و ابهامی که میچرخد تازه تازه تازه هر روزتر
و تو هنوز با ابروی گره کرده می گویی دست بکش بر اینهمه غبار
اما غبار که کهنگی ندارد
فوقش کمی آب است که رویش بپاشی خیال کنی که باران
فوقش بگویی همه ی اینها شعر ِ شعار
که بگویی قدیمی
پوسیده
مرده
آینه همان است که دیشب و دی سال و دی هزاره
پس چه میخوانی در گوشم که بمیر بر این همه.
قبرستانم
- تهران / مرداد ماه هشتاد و پنج
چشم بر کفِ دست
خانواده کانون ِ زنجیرگسسته شد
انعکاس ِ ذره بینی ِ نور به کز خوردن ِ مژه های سیاه
مبل کهنه فرو افتاده از نگاه
سنگر مچالگی از درد.
میان خواب ِ ساعت پرید
جیغی که بیدار نکرد
به لرزه مردمک اول را
از سرانگشت ِ کوچکش چکاند
با صدای له شدن شاهدانه زیر ِ دندان
مشت که شد
فریاد ها آویخته بر پچ پچه ی فحاش
ناخن انگشت سبابه نگاهش را خراشید
تو نمی شد و ما مرده بود
به نیم من پناه در مبل کهنه
که ساعت ِ بیدار شده خمیازه کشید
خزش ِخون سرخ زیر ناخنهای شکسته
چکه چکه قطره از چشمهای نوک انگشت
و موهایی که قیچی بوسید
کتان ِ کفن پوسیده پوشید به رنگ دندان
رقص روی آینه های خرد شده
و تصور ِ ناپدیده گی ِ بکارت
پا برهنه تا خون و شعری که خط ِ روایی ندارد این داستان
پس منتظر حادثه نماند
تا انحنای تنش به تسلیم ِ دستان ِ بدون چشم بدوزد
آیینه در شاهرگ خیره
گم شد میان چشمهای سرانگشتانش
خالی از مردمکهایی که دورش می دویدند
-تهران / تیر ماه هشتاد و پنج
تابستان که بیاید، نمی دانم چند ساله می شوم
اما صدای غریبی، مرتب می خوانَدَم : تو کِی خواهی مرد؟
...
فانوس ِ گم رنگ
می تابی بر وسعت جاودانگی مختوم
لخ لخ ِ دمپایی در گوش واره
پیچش حلقوی در گرداب تعفن کلمه
و تاب تاب ِ نگاه
در قراری همیشه منتظر تا فرار
قصه از آغاز
چشم در خط خطی ِ خطوط ِ راه آهن به امتداد
دوخته دهان بر فریاد
شروع نشده تمام می شوی
و کبودی هایم که بوی تو میدهد
هنوز محو ِ پوسیده گی در سطلهای بازیافت نشده ام
کنار خیابان جای من نمی ارزد
فقط دو چشم
سیاه رفته شده تا قهوه ای روی موهایت
با زهرخندِ عابرانگی ام
در پیاده رو ِ پر تنه های متجاوز
قصه به پایان
نخواهیم رسید به دری که باز
و بستگی دارد به نگاهی دوباره تا تلخ شود همیشگی
کلاغ پر میکشد روی خطوط ریل
و کور می ماند قدم قدم در افق سرد
خداحافظی نکرده
کودک را در سبدی که بدون رودخانه مانده بود
طولانی نشده بگویم
طویل ترین موازات خط خطی
مرا به من هایم ندوخت
تو که تا مِنهای بی نهایت به علاوه ی من نمی شوی
صفر جا انداخته شدیم در عبور
پاشیده بر زمان
تف می کنیم لخته ی همدیگر را
قصه بی قصه
بهانه توشه ی نگاهی دیگر بوسه همان
لمس سرانگشت به کشف تو و من دیگر شده
خواب رفته بود
تحمیل ِ یکباره ی شعر، در هم نوشتارپنداری ِ تصادفی ِ دو سالِم به یک چند سطر:
راست می گفتی؛
شعرها در کثافت جوبها تحریر می شوند،
و راه راه ِخیابان در بوی عفن.
قصه نباید خواند،
راه نباید رفت،
باید با چشمان خیره نشست،
گلوی همسایه را درید
و پا بر سر
چشمها باز ِ باز
باز تا استخوان ِ کمر ِ همه ی کلام.
باز دارم از رسوب ِ سردِ طغیان می میرم.
٬
تاس بریز
تا شومی ِ شعر
تا هورمون هایی که مرا
با بی حوصلگی ترشح می کنند
و پرت می شوم در درخت های خیره ی ماشینی
از نگاهی که زوزه می شود
قدم قدم بر کلاهِ سفت ِ خشن
و زالوی ترس
چسبیده بر گردنی تا جای بوسه ای نمناک.
اما صبر کن
این شعر، شعر نخواهد شد
*من و لا یزا نقاشی ِ ترسیده هم نمی شود
ردِ ناخن هایت در چشم
و پکی که بالا می آورم تو نیستی
حتا اگر تحریر هرچه شعر
در جوب خیابان
تو باشی.
- تهران / خرداد هشتاد و پنج
----
* اشاره به لبخند مونالیزا یا لبخند ژوکوند
پشت ابرها دراز کشیده ام. سیگار می کشم، فکر می کنم و اصلا نگران نیستم. پشت ابرها خنک است. آینه ای دارم آنجا. نگاه که می کنم در آن، با این قیافه ی پف کرده، و موهایی که به زحمت پنج سانتی متر می شود،خودم را نمی شناسم. تازه کوتاهشان کرده ام و هنوز به این قیافه ی اخمو عادت ندارم.
روزها که سردم می شود و خوابم می گیرد، لحاف خیس ابر را رویم می کشم و به آدمها خیره می شوم. برایشان قصه می بافم؛ "آن یکی کارمند است لابد، و این یکی شاید پرستار سالمندی زمینگیر. آن یکی مردی خشن است که همین سر صبحی زنش را کتک زده و آن یکی حتمن پزشکی است که ماشینش او را تا مطب می برد..." اما نمی دانم میان این همه آدم، چرا هیچ کس شبیه من و تو نیست.
پشت ابرها دراز کشیده ام. روزگاریست اینجایم و تو رفته ای از سر کوچه، برای سفره ی خالی نگاهمان نان بخری. هنوز نیامده ای و من نگرانت نیستم. سیگار می کشم و وصله ی روز را به شب کوک می زنم. شب ها که همه ی چراغ های آن پایین خاموش است ـ حتا چراغ نانوایی ها که تو رفته ای نان بخری و هنوز نیامده ای ـ مثل آرش الله وردی،تف می کنم آن پایین. گهگاه کسی، عابری شاید که نیمه شب قدم زنان با یادگارهایش راه می پیماید، فحشی نثارم می کند. اما وقتی گریه می کنم، همه بالا را نگاه می کنند و می گویند" آه! عجب بارانی..."
پشت ابرها دراز کشیده ام. سیگار می کشم و گرسنه ام. از هیچ نانوایی ای بوی نانی که تو رفته ای بخری نمی آید. فرشته ها می گویند حس بویاییم را از دست داده ام. می گویند" بوی نان می آید و نان هم عنقریب" اما من شک دارم و هی سیگار می کشم. گاه بادی می آید و من فکر می کنم تو کجا ممکن است باشی. نکند باد تو را ببرد و من گرسنه بمانم اینجا و آخر روزی برسد که سیگارهایم هم تمام بشود و دیگر کاری نداشته باشم بکنم. آخر می دانی، این یویو را آنقدر بازی داده ام که نخ هایش سابیده شده و همین روزهاست که پاره بشود. آنوقت من می مانم بی سیگار و بی هیچ چیزی که مرا سرگرم کند و بی نان و حتا بی تو.
پشت ابرها دراز کشیده ام و از بوی نان خبری نیست هنوز...
جیش،بوس،لالا.
من که نه رفتم جیش، نه کسی بوسم کرد. میرم بخوابم...
امشب می خوام به افتخارت یه دل سیر تگری بزنم. به افتخار تو که مثل توهمات تخیلی من،واسه خودت میری و میای و به هیچ جاییت هم نیست که یه یالُا بگی که شاید این بی نوا تو حموم باشه یا شاید خواب باشه یا اصلا نه، شاید دلش می خواد این یه پاکت بهمن سوییسی رو با خیال راحت دود کنه. ببین... الان وقت خوابه و من می خوام راست ترین حرفای زندگیم رو بهت بزنم. هیچم برام مهم نیست که پلکات هی بیفته رو هم و سرت بخوره رو میز و نوک دماغت با کیبورد کامپوتر،مُرس بزنه.
یه شب بود مثل دیشب و نه هیچ شب ِدیگه ای. روحمو دادم به باد،که داشت خودشو پاره می کرد که بگه منم هستم،اونم دید بد چیزی گیرش نیومده و لاکردار همه رو برداشت و رفت و یه ذره تهش باقی نذاشت واسه وقتایی که می خوام قسم بخورم، یا ادا در بیارم که روحیه ام رو باختم، یا از سر لطف بذارم یکی بشاشه توش.
آهای ملاحظه کاری ِمازوخیست، تو خفه.وسط دعوا نرخ تعیین نکن که اینجا بَده از شاشیدن تو روح بگم و باید حواسم باشه که هر نجیب زاده ی مؤدب ِاطوکشیده ی سوسول ِجیگر ِلُپشو بکِشمی ممکنه بیاد و بخونه و از این الفاظِ به اصطلاح رکیک یه هفته تب کنه.
دلم می خواد سر به تن هیچ حرومزاده ای نباشه،آدم حسابیاش که به کنار. دلمم نمی خواد با اسم اسقاطی و مستعار،این چرندیات رو به خورد جماعت بدم که مثلا یهو جا نخورن که این خانم چرا یهو چاک ِدهن ُِگشادشو کشیده و داره هر چی می تونه میگه.
ببین... اصلا می خوام ببینم کی چیزشو داره بیاد جلو به من بگه خفه شو؟ نه واقعا... خانمها و آقایون؛ لطفا اگه چیزشو دارین بیاین.البته خانمها لازم نیست چیز خاصی داشته باشن و از چیز داشتن معافن. حالا منظور من از چیز میتونه هم چیز باشه،هم اون شهامت کوفتی که این روزا هممون قورتش دادیم و یه آروغ فندقی هم روش که ای بابا... شهامتو باد برده...
انگشتتو در بیار عزیز دلم. نه،با دماغت کاری ندارم.انگشت فضول ِمادر به خطاتو از سوراخای زندگیم بکش بیرون و بذار نور بیاد. چشمای لوچت رو هم درویش لطفا. اصلا من نمی دونم مگه این روزای کشدار، نمایشگاهه که این طوری داری تماشا می کنی و کم مونده یه پاکت تخمه هم دستت بگیری و چق چق بشکنی. گور بابات،تخمه می خوای بشکنی بشکن، فقط پوستاشو زمین نریز که جارو کشیدن این مخروبه جون از همه جای آدم در میاره. این همه سر صدا هم که از این نره خرا و ماده سگا میشنوی، نه که بخوان ناخون بکشن تو اعصاب منا... نه، اونا فقط دارن همسرایی می کنن که یگانه اسکل ِاعظم خوابش نبره.
حالا، سرتونو درد نیارم، خلاصه ش اینکه لطف کنین و سر یه قبر دیگه بشاشین. زیر این سنگ قبر، والّا هیچ روح نمک به حرومی نخوابیده که شماها میاین و به خیال خودتون با اون پوزخند احمقانه میگین هه! شاشیدم تو روحت.
غربت عجیبی بود. یاد آن روزها بخیر که با اشتیاق به غرفه ی روزنامه های اصلاح طلب در نمایشگاه مطبوعات سرک می کشیدیم و در داغی بحث های سیاسی نفس تازه می کردیم.
یادش بخیر آن روزهایی که با لرزشی از ذوق، خاتمی را تماشا می کردیم که میان غرفه ها با لبخند همیشه اش می گشت و روزنامه نگاران با انرژی وصف ناشدنی شان در غرفه ها، جوانی ما را با هیجان می آمیختند... چه روزهایی بود.
از حالا نمی گویم که درون غرفه ها صبح تا شب نشستیم و کپک زدیم. حتا نمی گویم که اگر روزنامه های رایگان ویژه ی نمایشگاه نبود کسی سراغی از مطبوعات نمی گرفت.
هر که هر چه می خواهد بگوید. دلم برای خاتمی تنگ شده است. برای گنجی، حجاریان، شمس الواعظین. برای قیافه ی اخموی ابراهیم نبوی، برای نیک آهنگ، برای جلایی پور، برای عماد الدین باقی ، عبدالله نوری و عطاالله مهاجرانی.
برای شادی صدر دلتنگم،برای شهلا شرکت، بنفشه سام گیس و اشرف گرامی زادگان که خیلی وقت است مجبور به سکوت شده. برای الهه کولایی، جمیله کدیور و خیلی های دیگر...
توبه کرده بودم. از سیاسی فکر کردن و از سیاست گفتن. اما با این دلتنگی چه کنم...
...
سطر به سطر
مرا خوانده ای.
چشمانت که می لغزند
همهمه می شود میان لکنت واژه ها.
و نگاهی که سر می خورد؛
گویی در هر انحنای تنم
لمس ظریفی از انگشتان تو
می پیچد.
میان خطوط را
اگر خوانده بودی
دری باز میشد به کوران خاکسترم
در حصار آفتاب...
- تهران / زمستان هشتاد و چهار
-آقا ببخشید، فندک خدمتتون هست؟
پک نمی شود این سیگار در دهان تاریکم...
کوران خاطره ها، بوران افکار، رگبار تند لحظه ها. و دختری که دستش را بر پوست کشیده ی شب می کشد. چه ساعتی ست...
رد نگاهت در چشمانم می سوزد، می سوزد ، می سوزد. های بانو! کجایی؟ اینجا همه چیز مانند گذشته است. دلت خوش باشد به این یگانگی. اما کسی آیا از پشت فاصله ها، نخواهد پرسید چگونه بودن مرا؟ من که بی دار و ندار مانده ام در بهت این همه بسیاری تو...
زمستان است...
- سلام. می تونم برسونمتون؟
صدای گذشته هایم از ماشینت بیرون می ریزد. کنار درخت بالا میاورم. این سربالایی مرا می کشد آخر از تنگی نفس...
"کنار درخت خم شد. عق زد دوباره" را یادت هست. پیشوا خود من بودم که میان شاخ و برگ های کدر این زندگی پنهان شده ام. نشد که بشود...
نگاهت می کنم در تاریکی. همیشه می پرسی چرا وقت خوابیدن پشتم را به تو می کنم. راستش را بخواهی می ترسم. وهم آن برم میدارد که نیمه های شب از خواب بیدار شوی و مرا بکشی. از تو می ترسم. چه کرده ای با من..؟
- آقا ممکنه فندکتون رو به من قرض بدین؟ فقط فندکتون رو نه هیچ جایی از بدنتون. چشماتون داره زخم می زنه به تنم. باز باید برم و هم بزنم اون کثافت خاطره ها رو...
تاریکی. تاریکی محض. برای استریپ تیز وقت خوبی ست... اما نه. اینجا حتا در مستراح هم دوربین مدار بسته کار گذاشته اند.
- آهای! رو خاطره هام نشستی. بلند شو از روی اون صندلی. یه جغد خواب، یه جغد مرده است.
شاعر مرده. آدم ساکت. نقاب پوسیده.
قهر واژه را نمی دانم تا به کی... "از چه باید کرد این همه بسیاری" به تکرار در آینه.
روزی خواهد رسید برای شکستن آینه ها. بخواب...بخواب...هیــــــسسسس...
دوباره به آن کار دست زدم.
هر ده سال یک بار
این کار را می کنم.
ای دشمن
دستمال از صورتم بردار
آیا ترسناکم؟
بینی، گودال چشم ها
رشته ی کامل دندان ها؟
طعم ترش دهان
یک روزه از میان می رود.
خیلی زود
گوشت هایی که گور پوسانده بود
دوباره می رویند
و من زنی خندان خواهم شد.
من فقط سی سال دارم
و مثل گربه نه تا جان دارم.
این دفعه ی سوم است
چه نکبتی
هر ده سال یکبار مردن.
میلیونها رگ و پی
جماعت تخمه می شکنند و هجوم می آورند
تا ببینند چگونه دست و پای مرا برهنه می کنند.
استریپ تیز عظیم.
آقایان، خانمها
این دستهای من است و این زانوهای من.
چه بسا پوست و استخوانی بیش نباشم.
اما همان زن هستم، همان.
برای دیدن زخم هایم باید پول بدهید
برای شنیدن صدای قلبم باید پول بدهید.
راستی، قلبم دارد می زند.
خوب جناب دکتر
آقای دشمن
من همه ی سرمایه ی شما هستم.
خاکستر خاکستر
خودتان به هم بزنید و بگردید
گوشت،استخوان، هیچ چیز اینجا نیست.
از دل خاکستر
با موهای قرمز ظهور خواهم کرد...
- بانو ایلعاذر / سیلویا پلات
امتدادِ بی حوصلگی را
مگر خزان ِ پوسیده ی پندار.
ور نه
با روزنی از گردون ِ چرخاچرخ
نه عزم شکوفه ای
نه در پیچ و تاب رسوب خاطره
تاب ِ ترانه ای
به رویش باران.
پس
ای ستاره ی ابربار ِ تنهایی
از مخیله ی روز بیرون شو
تا مرا
در عمق پنهان ترین خمیازه ی بیداری
به باز آوای هر چه محال ببری.
- تهران / اسفند هشتاد و چهار
سین ِهفتم
سیب سرخی ست،
حسرتا
که مرا
نصیب از این سفره ی سنّت
سروری نیست.
...
بهاری دیگر آمده است آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
- احمد شاملو / از کتاب ترانه های کوچک غربت
دل گمراه ِ من چه خواهد کرد
با بهاری
که می رسد از راه...
شاید دلت می خواست
در من مرده بودی
چون ناباوری ِ وهمی که می روی
تا تاریکی ِاتاق؛
که چراغ را همیشه خاموش دیده ای در من.
شاید حتا
فکر نبردیم به رسوب این هجمه ی هیچ
که صبوری را عودت آسمان داد و
مرگ را
در هدیتی از لمس آن همه پنهان کرد.
شاید
عادت نداشتیم به تکلم سکوت
و هجاهایی تا صبح بی نگاه
در خالی ِاین همه بهت
که نبودی.
دستم هنوز
میان ملافه های چروک تخت
دنبال تو می گردد.
- تهران / اسفند هشتاد و چهار
حامله ام.
باردار ِ زمزمه هایی که نیستی؛
نامم را به لب
و کودکی که هی لگد می زند.
بالا که می آورم
خون خطی می شود بر آینه
از پیشانی
تا لبی برآماسیده از نگفت ها
با بچه ای که می چرخد در من
چون خیالات خام.
حامله ام.
باردار ِ گریه هایی که نباریده ام
و نسیمی نمی وزد در سرم
به کوران پوسیده گی ِ لامحال.
حامله ام
باردار ِ شعری که هی لگد می زند
انگار
که هیچ گاه نخواهمت زایید.
- تهران / اسفند ماه هشتاد و چهار
ماتیک شده ای بر لبم.
روی ته سیگارهایی که می کشم تا کبودی لبها،
ماسیدنت را به چشم هایی که می روند تا هرزگی
باد بزن میشود نگاه منقلبت بر تنم.
عصر شده ام
در من خنک می شود بلندای روز
شناخته بودی ام شاید:
رسوب خورشید بر جدار خیس زمان...
آهسته اگر بروی
تا ته دنیا غروب می مانم.
- تهران / بهمنگان هشتاد و چهار
دهان که باز می کنم
بوی مرا می دهی با همه واژه های مهجورت،
چشم که باز می کنی
کلاغ از حنجره ام می خواند در باد...
تنی می خواستم به آب بزنم در پاشویه
کف شدی درون چاهک و گفتی
" این دل. بوسه اش با تو"
کلمه نمی شوی در ازدحام
بوسه نمی شود لب هایم بر این چاقو،
ذره ذره در شب رقیق می شویم
آن که منم با هزار آواز مرگ و
سیبی که هزار چرخ می خورد
تا تو ...
- تهران / بهمنگان هشتاد و چهار
لحاف کهنه ی زال ِ فلک، شکافته شد
و پنبه، کوچه و بازار شهر را پر کرد
و دشت ـ اکنون ـ
سرد و غریب و خاموش است.
- آهای!
لحاف پاره ی خود را به بام ِ ما متکان!
که گرچه پنبه ی ما را همیشه آفت خورد،
و دشت ِ سوخته، از پنبه ی سپید تهی ست؛
جهان به کام حریفان پنبه در گوش است!!
-فریدون مشیری / دفتر "بهار را باور کن"
...آیا ندیده ای
آن حجم سیال
که خوشبختی ِ تیره گونش را
با حباب های روشن و رنگین
تاخت زد
و به آسمان کوتاه قدِ باورهای پوسیده پر کشید؟
چند لحظه سکوت
برای حلول روح خرس بزرگ
در کالبد زمان
و رها شدن در آغوش تاریخ.
بگذار
سنگینی ِ قضاوت ِ ناکرده هایمان
بر دوش گذشته ها باشد.
-تهران / بهار هشتاد
در غفلتِ خاموش همین صبح و شام صبور
همیشه چیزی مشابه مرگ
در عادت آسوده ی ما تکلیف آخر است.
(یعنی که هیچ!؟
یعنی کنار خود مردن ِما،تقدیر ما نبود!؟)
دریغا که در این دیرکردِ زودازود
هم از معنی حال
به اندیشه ی آسمانی ابرآلوده حتا آوازمان نمی دهند،
اما فرصتی ست هنوز
تا خویش را بی تیغ و ترازو در آیینه بنگریم،
چرا که از آن رخت و جامه ی خیسی که بر بند باد
بوی عودت دریا می داد
دیگر جز پلاس پاره ی صوفی بر عورت آسمان باقی نمانده است.
دریغاکه در این زودکردِ دیرادیر
هذیان ِ گول ِ دوش را
تنها کرنای چارسوق ِ دمیدنی بودیم،
که از تخیل توفان هاش
جز حکایت مویه و مزار،میراثی نیست.
-از مجموعه شعر"دیرآمدی ری را..." / سید علی صالحی
فریاد می کشم
بر فراز دره ای عمیق
در انتظار پژواک
گریه امانم نمی دهد
وقتی
جایی برای گریستن نیست
همیشه با کسی
قرار ملاقات دارم
که نمی آید...
نام او در خاطرم نیست
سال هاست
مثل پر ِ کاه
در میان فصول
سرگردانم
ـ همراه با باد / مجموعه سروده های عباس کیارستمی
کاش می توانستم
روز را
برهنه کنم از جامه ی خستگی
و شب را
بی هراس از کابوس تردید
به سر برم...
کاش می توانستم
وحشت را
از چشمان آینه بر گیرم
و سایه ی گریزانم را
در حصاری از اعتبار نقاب مخدوشم
بنشانم...
آه اگر می توانستم...
- تهران / ...
برای این روزها که اغلب ما، در باتلاق امتحانات پایان ترم فرو می رویم... برای تمامی ما، که در کارخانه های کنسرو سازی، رویا هایمان را از دست می دهیم... برای خودم، که قوطی ام را زیادی تنگ گرفته اند به خیال آن که آدم شوم از آن گونه آنان خواهند...
سریع تر از تگرگ
سبک تر از پر
اندوهی گنگ از ذهنم گذشت.
...
آشفته گیسو
در کوره ی داغ عشق ورزی
آکنده از عطر نیلوفر
همه ترسم
گل سرخ رنگ پریده ی انتهای شب است.
...
به شور گذشته که می نگرم
خود را کوری می بینم
که از تاریکی هراسی ندارد.
ـ یوسانو آکی کو / ۱۹۴۲-۱۸۷۸ / از شاعران برجسته ی فمینیست و سوسیالیست ژاپن و از بنیان گذاران جنبش شعری موسوم به تانکا
*بر گرفته از عاشقانه های ژاپنی/ با ترجمه ی عباس مخبر/ نشر مشکی
گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
من دلم سخت گرفته ست...
از همه چیز
از همه کس...
اصطکاک تنم را
با ازدحام هرزه ی تسخیر ها
و خراش از خیز به دیدار دیوارها
نشنیده بگیر.
...
تیک تاک
در گذرم
از دالان فسرده ی زمان.
-تهران / پاییز هشتاد و چهار